روزگار من ايراني

ژوئیه 5, 2008

استاکر

دسته‌بندی شده در: فیلم — برچسب‌ها: — کامران معتمدی @ 9:07 ق.ظ.

استاکر

1- استاکر نیز مانند بسیاری دیگر از فیلم های تارکوفسکی بر پایه برداشتهای بلند و آرام گرفته شده است، با حرکات ریز و ماهرانه ی دوربین و پرهیز از شیوه ی معمول مونتاژ سریع جهت ایجاد روایت و صحنه های دراماتیک. در عوض نماهای بسیط تارکوفسکی به صورتی شاعرانه حقیقتی طبیعی را به نمایش گزارده است که به دور از هرگونه برداشتهای معمولی است.

بسیاری به غلط تمامی نماهای بلند و برداشت های آرام را به شاعرانگی مولف نسبت می دهند. اما اگر قبول کنیم که شاعرانگی عناصری زیبایی شناسانه همراه با ایجاز و ایهام و روان بودگی در معنا را همراه دارد، آن موقع است که بسیاری پشت این خط می مانند و تنها امثال تارکوفسکی از آن می گذرند. یعنی آنکه نسبت شاعرانگی فیلم را در تناسب آن با ویژگی های شعر جستجو کنیم و معیار محک ما از درون شعر باشد. هر چند که انگار باید در همین دسته شاعران سینماگر نیز تفاوتهایی قائل بود و انگار که این تفاوتها صرفا مربوط به نگاه سینمایی آنان نمی شود، بلکه باید ریشه ی آن را در شعر جستجو است. تفاوتی که به نظرم تارکوفسکی، کیارستمی و پازولینی را در سه راس مثلت این شاعرانگی قرار می دهد. به عنوان مثال اشعاری که در فیلم های تارکوفسکی بدان اشاره می شود، غالبا در یک کل واحد معنا پیدا می کنند، و تنها نمی توان با خواندن یک سطر به معنای آن پی برد. فیلم های وی نیز اینگونه اند، غالبا به شکل فراخی پیرامون موضوعات مورد علاقه وی گردش می کنند و واسطه های زیادی از استعاره و تشابه را در خود دارند. کیارستمی نیز به همین گونه است. علاقه وی به هایکو و انتقال سریع معنا و پیام شعر بدون واسطه را شاید بتوان به عنوان یکی از شاکله های اصلی سینمایی آثار او نیز محسوب کرد.

2- ژان لوک گدار در جایی گفته است که ترکینگ شات بیانیه اخلاقی است و بعد در ادامه نتیجه می گیرد که تمامی تصمیمات پشت دوربین که منجر به ترکینگ شات، نمای نزدیک، نمای معرف و نمای معکوس می شود، انتخاب های اخلاقی هستند. فیلم های آندری تارکوفسکی و مخصوصا استاکر تقریبا فاقد نماهای معرف هستند. نماها در فیلم به درک آنچه که پیدا نیست و آنچه که نمی فهمیم کمک می کنند. در استاکر، قابهایِ دَر ، تصویر را نصف می کنند و نادیدنی ها را افزایش می دهند. بر عکس انچه غالبا جریان دارد، دوربین تارکوفسکی دائما می خواهد برای ما محدودیت بگذارد، چیزی را به ما نشان ندهد و حالتی مغشوش ایجاد کند. او غالبا بر روی نماهای خیلی نزدیک پن می کند و یا از یک نمای بسته شروع می کند و سپس صحنه را بر ما آشکار می کند. برای بدست آوردن قلب چیزها، او هرگز از بیرون شروع نمیکند، اما از درون چرا (تفاوت نمای معرف و نمای نزدیک)

با نگاهی به شخصیت های فیلم استاکر به طور غریبی یاد زوج لگد ما شده، خسته و وابسته به خانه ی فیلم » زن الکلی » جان کاساویتس می افتیم. و با نزدیک شدن به شخصیت هاست که در می یابیم، این فیلم طولانی و متفکرانه هرگز تردیدی در بزرگی آنها نمی کند، هرگز قدمی به عقب برنداشته تا به نقصان شخصیت های آنها بپردازد و هرگز ما را در کاری که آنها می کنند شریک نمی کند. این فیلم ها بین شخصیت ها و دوربین رابطه ای حقیقتا گیج کننده برقرار می کنند، به طوری که حضور فیزیکی شخصیت نیز در فیلم حس می شود و همین حضور برای بیننده جذاب است.

استاکر مسئولیت اتفاقات سفر را بر عهده ی شخصیت های معنوی فیلم گذارده است، و بیانیه های اخلاقی کارگردان در قالب سوال و جواب شخصیت های فیلم بیان شده است. اما آنچه آنها به دنبالش هستند و انچه بدان دست پیدا می کنند همواره مبهم و متناقض باقی می ماند.

در غیاب نماهای معرف، تارکوفسکی از روایت علت و معلولی نیز در فیلم اجتناب کرده است. فیلم با نماهایی که نشان از عدم قطعیت دارند، آغاز می شود. و دانشمندی سوال می کند » آن چه بود ؟ » و بعد شرح پاره ای از شایعاتی که پیرامون برخورد شهاب آسمانی با زمین و از دست رفتن ارتش اتفاق افتاده ادامه پیدا می کند تا انکه در آخر می گوید » نمی دانم…»

تارکوفسکی در ساخت فیلم چندان به رمان » گردش کنار جاده » وفادار نبوده است. و در این فیلم نیز همانند انچه در سولاریس از او دیده ایم، نشان داده که چه انعطاف پذیری زیادی در برخورد با فیلمنامه و تلفیق آن با مفاهیم فلسفی و متافیزیکی مد نظر خود دارد.

اما اثرات تفکرات مارکسیستی نویسندگان رمان هنوز در فیلم هویداست و تارکوفسکی نتوانسته و یا نخواسته تا آنها را کاملا از بین ببرد. با یک خوانش انتقادی در یک زمینه ی مارکسیستی تا اواسط فیلم کماکان می توان استاکر را یک شیاد قلمداد کرد و قوانین مبهم و بی چون و چرای منطقه را به سان ایدئولوژی. اما به مرور تارکوفسکی از اولی فاصله گرفته و در خصوص دومی، بدلیل مشابهت آن تفسیر با تفسیرهای مورد علاقه اش پیرامون تجربه های معنوی و انسانی چندان اختلالی ایجاد نمی کند ( برای توضیح بیشتر در این خصوص باید بگویم که اگر هر دو روش و نگاه را به عنوان دو دستگاه سیستماتیک فرض کنیم، این سیستم ها برای جلو رفتن و کار کردن دارای زیر سیستم هایی هستند که از ارتباط و تعامل این زیر سیستم هاست که آن دستگاه به حیات خود ادامه می دهد، هریک از این زیر سیستمها نیز دارای کارکردهای مجزایی هستند، منظور من در اینجا آن است که بسیاری از کارکردهایی که در روش و نگاه متافیزیکی تارکوفسکی به زندگی وجود دارد را می توان مشابه با مکانیزم ها و کارکردهای دستگاه های ایدئولوژیک فرض کرد. البته بدیهی است که امکان آنکه این دو نگاه از یک نقطه شروع کنند و مسیرهای متفاوتی را دنبال کنند زیاد است، اما کماکان نمی توان مشابهت حتی جزیی این دو نگاه را نفی کرد. چرا که در مقام مقایسه نیز، هنگامی که چنین نگاه مبتنی بر » ایمان » را بررسی می کنیم، می توانیم آن را به مراتب نزدیک تر از نگاهی انسانی، عقلانی و زمینی به نگاه ایدئولوژیک در نظر بگیریم.)

3- شاید آنچه از ابتدا به فهم ما از فیلم کمک می کند، شناخت تارکوفسکی و دنیای مورد علاقه اش است که موجب تعبیر کدهای فیلم به شکلی معنوی تر و انسانی تر می گردد. کاراکتر استاکر نیز بسیار شبیه کوین در سولاریس و آندری ربلوف است که هدفی ورای واقعیت دارند، حتی در قرن پانزدهم. این شخصیت های اصلی فیلم چیزی بسیار فراتر از واقع گرایی سوسیالیستی را بازگو می کنند و به هیچ وجه با تعریف و مفاهیم آن دنیا هماهنگ نمی شوند.

4- استاکر به نیاز انسان به ایمان در حالی که در بیرون دنیای مرسوم اعتقادات قرارگفته ، اشاره می کند.

سه مرد مانند بازی بچه ها به سمت منطقه حرکت می کنند و یکی شان راهنماست، قدم در جای یکدیگر می گذارند، از راهنمای خود تقلید می کنند، از جانب راهنما توبیخ می شوند، راه های مسخره ای برای عبود خود اختراع می کنند و سعی می کنند که حتی الامکان در طول مسیر از هم جدا نشوند. یک قدم به جلو و دو قدم به عقب. انگار در یک میدان مین قدم می گذارند که هر قدم اشتباه منجر به بی ایمانی شان می شود و برعکس، هر قدم صحیح آنها را به سمت ایمان می برد. سفر به منطقه اهمیتش نه به خاطر قدرت آنجا؛ که هیچ کس در آن نیست، بلکه به خاطر وجود و واهمیت رمزآلودش است و تنها چیز وحشتناک در انجا ماهیت رمز آلود منطقه است. در انتهای سفر ایمان دیگر موضوع بحث نیست، هر سه در بیرون اتاق می ایستند تا به معمای منطقه احترام بگذارند. معمای درون خودشان و قدرت استعاره. و صحنه ی پایانی، صراحتا حضور معجزه را در فیلم نشان داده است.

ویلادیمیر شارون، می گوید : » تارکوفسکی بدون هیچ چون و چرایی به معجزه باور داشت. او عمیقا به بشقاب پرنده اعتقاد داشت و حتی ادعا می کرد که یک بار یک بشقاب پرنده در نزدیکی خانه اش در مایاسون در استان رایزین دیده است . و غیر ممکن بود که می شد او را در این خصوص متقاعد کرد. او هیچ شکی در خصوص وجود موجودات غیر زمینی نداشت. و جالب انجاست که این عقاید را به خوبی با باورش به خدا ترکیب می کرد، او انجیل متی و لوقا را به خوبی می شناخت و و تمام متن آن را حفظ بود.»

نمای پایانی فیلم در نگاه اول یادآور معجزه ی شگفت انگیز اوردتِ درایر است: بچه ای که با نیروی تله پاتی خود و حرکت دادن لیوان بر روی میز، قوانین منطق و فیزیک را به چالش می کشد. فیلمی که در انتها نیز شواهد بهتر و روشنگرانه تری ارائه نمی کند. اما بازی ها و حرکات در استاکر مانند هر چیز دیگری در فیلم پیچیده، در مقابل هم و پیشنهادی است به جای آنکه قطعی باشد. کودک همچون وسایل خانه به ما نگاه میکند. وسایل خانه مانند انچه در ابتدای فیلم و در هنگام عبور قطار مشاهده کرده بودیم، به شکل نامنظمی حرکت می کنند. مکانیک معجزه. شبیه تمام حقه های شعبده، فیلم سوالی درباره تفکر درباب وجود و تفوق روح خدا از ما نمی کند، اما می خواهد تا ما نحوه ی انجام معجزه را حدس بزنیم، که نمی توانیم، و از وهم لذت برده و قدرت استدلال را برای لحظه ای فراموش کنیم. برای تارکوفسکی در غیاب ایمان، دو چیز برای همیشه با هم مرتبط خواهند شد: بی ایمانی و معلق بودن در فضای بی ایمانی. دانشمند و نویسنده. دلیل و حیرت.

بر خلاف عمده کارهایی از این دست، استاکر زندگی فعلی را ارج می نهد، به جای آنکه از نو ایجادش کند، بازتابی از آن ارائه کند و یا بخشهایی از آن را به خواست خود نقل کند.

5- تفاوت بین تئوری تارکوفسکی و تئوری واقع گرایی کلاسیک شاید همان جمله ی معروف کراکوئر در » تئوری فیلم » باشد. آنجا که می گفت : » تمام اینها یعنی انکه فیلم ها سطحی اند. آنها بسیار سینمایی به نظر می رسند، و نسبت بسیار اندکی با ایدئولوژی ها، روحیات و زندگی دورنی ما پیدا می کنند.»

تارکوفسکی بازیگران را به دو گروه، آنهایی که دنیای دورنی را می سازند و آنهایی که حقیقت را بازسازی می کنند تقسیم می کرد و خود، جایی در جلوی آنها می ایستاد. بازَن نیز تقسیم بندی مشابهی را ما بین کارگردانان ممتاز بین سالهای 1920 تا 1940، یعنی، فرمالیست ها ( آنهایی که ایمان خود را بر تصویر می گذارند) و واقع گرایان( آنهایی که ایمان خود را در حقیقت می بینند) انجام می دهد. اما سوال آنجاست که چطور واقع گرایی تارکوفسکی با تئوری های هر دوی آنها متفاوت است ؟ احتمالا جواب را باید در رویا پردازی دوربین وی جستجو کنیم.

کراکوئر معتقد بود که سینما نیز به صورت ذاتی و در مشابهت با عکاسی برای ثبت وقایع فیزیکی مناسب است: » فیلم… منحصرا برای ثبت و نمایش حقایق فیزیکی است و برای همین است که جذب آن شده ام.» برای تارکوفسکی اما حقیقت انگار که همیشه که یک از صافی رد شده و آنچه دوربین بصورت مکانیکی ثبت می کند تنها بخش کوچکی از آن کل بزرگی است که بین مثلث، آنچه ثبت می شود، چگونه ثبت شدن و تجربیات کارگردان قرار دارد. بنابراین در جایی که کراکوئر و بازَن هر دو از استفاده طبیعی دوربین غیر مداخله گر و خیر خالق، در خصوص ثبت ابژه ها سخن می گویند، تارکوفسکی از آن برای ورود به دنیای درونی و ذهنی استفاده می کند.

6- آنچه تارکوفسکی به عنوان مرز سلامت انسانیت در نظر داشت، و چگونگی این مفهوم در فیلم ها و شخصیت های فیلم هایش، چیزی بود که به طور عمیق و فیلسوفانه ای به آن فکر می کرد.

برای تارکوفسکی، هنر تلاشی در جهت جبران مافات تفاوت بین راحتی و خوشحالی، فعالیت های معنوی و خلاقانه است؛ که در جوامع مدرن، به عنوان آخرین پناهگاه انسانیت و اهمیت وجود، نمود پیدا می کند. تارکوفسکی در جایی می گوید، «تمامی هنرهای نو پاسخی برای نیازهای معنوی امروز ماست. سینما، به عنوان یک اختراع تکنولوژیک، هنری است که بین انگیزه رشد انسانیت و دنیای واقعی مطابقت برقرار می کند. اما سینما به عنوان هنر، همچنان بایستی تا به نیازهای معنوی انسان پاسخ دهد.» اینجاست که می فهمیم برای مردمی که پذیرش معنوی تری از امور دارند، تارکوفسکی تجربه ی سینما را با تجربیات خالص مذهبی شان پیوند می دهد.

فیلمی که به بهترین وجه فلسفه ی هنر و زندگی تارکوفسکی را بازگو می کند، استاکر است. فیلمی علمی تخیلی که بر پایه پوچی و بیهودگی دوران مدرن بنا شده است.

دو مرد، یک نویسنده و یک دانشمند، عاری از هرگونه اعتماد به نفس، نفس، ایمان و توانایی عشق ورزیدن هستند. آنها مانند بسیاری از چیزهای اطرافشان از درون پوسیده اند. آخرین امید آنها، اتاقی است که در جایی حفاظت شده و ممنوع به نام » منطقه » وجود دارد و آنجا جایی است که عمیق ترین آرزوهایشان برآورده می شود.

فردی ملقب به استاکر، راهنمای آنان در رسیدن به آن اتاق آرزوها است. در حین سفر خطرناکشان، استاکر داستان خارپشت(استاکر قبلی) را تعریف می کند، که با آرزوی بازگشت دوباره برادر مرده اش به زندگی به اتاق رفت و هنگامی که به خانه برگشت دید به جای آنکه برادرش زنده شده باشد، خودش ثروتمند تر از گذشته شده است. منطقه آرزوی حقیقی و درونی او را محقق کرده بود. و اینگونه بود که وی در مواجهه با این حقیقت سنگین خودش را حلق آویز کرد.

7- داستان شامل دیدگاه تارکوفسکی به حقیقت و واقعیت است. » هنر واقعی است، هنگامیکه تلاش می کند تا ایده ای اخلاقی را مطرح کند. واقع گرایی تلاشی برای رسیدن به حقیقت است.» تارکوفسکی نیز مانند اتاق آرزوها در استاکر، تمایلی به دنیای خارج نشان نمی دهد، خصوصا درباره حقیقت، برعکس گرایش وی به سمت دنیای ذهنی و درونی است. اتاق حقیقت عمیق شخصی، و نه واقعیتی که در سطح آرزویش را داریم، برآورده می کند.

مه 22, 2008

درباره ی آندری ربلوف

دسته‌بندی شده در: فیلم — برچسب‌ها: — کامران معتمدی @ 11:16 ق.ظ.

درباره ی آندری ربلوف

آندری تارکوفسکی از زمانی که ایده ی فیلم در ذهنش موج زد ، تا زمانی که فیلم به پایان رسید راه بسیار دشوار و سختی را طی کرد. وی در سال 1961 و پیش از انکه اولین فیلم بلند خود ( کودکی ایوان ) را به اتمام برساند، پیشنهادی برای ساخت یک فیلم بر مبنای زندگی نقاش بزرگ، آندری روبلف ارائه کرد. تارکوفسکی و همکار نویسنده اش آندری کونچالوفسکی به مدت دو سال بر روی فیلمنامه این اثر کار کرده بودند و در ابتدا نام آن را » سه آندری » گذاشته بودند .فیلم برداری و ساخت اولیه فیلم در موسسه فیلم سازی دُم کینو با مشکلاتی زیادی همراه شد و در نهایت بدانجا ختم شد که فیلم اجازه ی اکران عمومی در شوروی را پیدا نکرد . فیلم در سال 1969 برای شرکت در فستیوال کن ارائه و در نهایت در بخش خارج از مسابقه به نمایش درآمد و همان نمایش کافی بود تا برنده ی جایزه ی منتقدان بین المللی گردد . اما موفقیت خارج از خانه بازهم به فیلم تارکوفسکی کمکی نکرد و این فیلم کماکان تا سال 1971 توقیف بود . فیلمی که بعدها به عنوان یکی از شاهکارهای سینما از آن یاد شد . «جولیان گرَفی» به تازگی در مجله روسی » یادداشتهایی درباره تحلیل سینما » نظر چند منتقد در خصوص 12 فیلم برتر از نقطه نظر تاریخ و 12 فیلم برتر از نقطه نظر نقد سینمایی را جوبا شده است که ،آندری ربلوف در صدر هر دو لیست قرار دارد و » آینه » نیز در مقام دوم است . فیلمی زیبا و دوست داشتنی، سراسر مملو از قاب های زیبا و حرکات صحیح. به یاد بیاوریم سکانس نصب ناقوس بزرگ را…. حضور آندری در کلیسا را با آن حرکات عحیب دوربین. عجیب از آن لحاظ که در عین سادگی حقیقا زیباست. برفی که بر روی کلیسای ویران می ریزد و ده ها صحنه ی زیبای دیگر که تارکوفسکی استادانه در این فیلم به نمایش کشیده است. وقتی درباره ی 3 ساعت 20 دقیقه فیلم صحبت می کنیم. حرف کمی نمی زنیم. بیش از 3 ساعت خاق زیبایی حتما خالق توانمندی نیاز دارد و تارکوفسکی همان خالق توانمند و صبور فیلم است. او که معتقد است : اگر انسان کامل بود، هنری در کار نبود و او که با این فیلم اومانیسم مقدسش را در فضایی تاریخی و از طریق به تصویر کشیدن آگاهانه شمایل های نقاشی به ما نشان می دهد .

فیلم » آندری ربلوف » را می توان حکایتی از مشاجرات و نگرانی های خود تارکوفسکی به عنوان یک هنرمند در شرایط آن دوران شوروی دانست . شوری سیاه، شوروی بسته، شوروی ضد هنر ( اساسا معتقدم که هنر ایدئولوژیک و ترویج اجباری آن همان ضد هنر بودن است، هر چند که مدارس سینمایی بزرگ و استودیو های عظیم از دلش درآید )

هر چند که موضوع این فیلم بر مبنای یک شخصیت واقعی و یک دوره تاریخی خاص و مشخص ساخته شده است، اما کارگردان المانهایی را در فیلم گنجاند که خوانش ما را از خوانشی صرفا تاریخی خارج کرده و ما را به سمت یک بیوگرافی یا اتوبیوگرافی سوق می دهد . بسیاری از مشکلاتی که هنگام تماشای فیلم های تارکوفسکی در بیننده ایجاد می شود، به خاطر روش حسی، استعاره ای و شاعرانه ی اوست که عملا خیلی جاها باعث واژگون شدن روایت و ساختار فیلم های او می شود . روایت در آندری ربلوف نیز بیش از آنکه بر منبای منطق بیان شود، به گونه ای شاعرانه بیان شده است . ساختار فیلم شامل یک پیش در آمد ( سرآغاز )، 8 اپیزود متوالی و یک سرانجام است .

اپیزودهای اصلی فیلم با خروج و ترک ربلوف و دو راهب دیگر به نام های دَنیل و کریل با امید یافتن کاری در مسکو آغاز شده و با بازگشت ربلوف به همان صومعه اولیه و بهانه ی کشیدن تثلیث مقدس تمام می شود . در تمام طول سفر شخصیت ربلوف معمایی و دست نیافتنی به نظر می رسد و بیننده به سختی با وی احساس همذات پنداری می کند، یک ناظر مفعول، کسی که با دیگران وارد بحث می شود، غالبا خارج از قاب تصویر است و گاه گاهی هم از دست رفتار دیگران گیج می شود . ما شاهد وقایع مهم زندگی او هستیم. گفتگوی کریل با تئوفانس یونانی درباره ربلوف، وسوسه های کافران، گفتگوی ربلوف و دَنیل درباره » آخرین قضاوت «، یورش ارتش تاتار به کلیسا و شهر ولادیمیر و کشتار گسترده ای که در نهایت منجر به کشتن فردی توسط خود ربلوف می گردد .

سرآغاز فیلم، مردی همچون ایکاروس خود را به یک بالن وصله شده می رساند و بر فراز روسیه پرواز می کند . به چه دلالت می کند، چندان معلوم نیست، روابط روحانی انسانها و یا استعاره ای از یک پیشروی، از یک آوانگاردیسم، از یک حرکت مخالف باد که به سرعت سقوط می کند . و باز هم یک » پهلوی هم گذاری » ، مرد بالن سواری که سقوط می کند، لحظه ای تصویر ساکن شده و سپس تلاش اسبی بزرگ برای برخاستن از زمین و حرکت وی از بالای سر مرد سقوط کرده . آیا یفیم ( مرد بالن سوار ) نماینده ی فراری های با شهامت است ؟

دلقک، تابستان 1400: آندری، دنیل و کریل، سه راهب سرگردان و جویای کار هستند. آندری هنرمندی مشتاق و نظاره گر و به دور از هرگونه کینه توزی است. دنیل انسانی تابع خداوند و کریل فردی حسود و فاقد استعداد هنری است . این سه در سفر خود با باران شدیدی برخورد می کنند و درخانه ای پناه می گیرند، خانه ای که فردی با دلقک بازی های خود مشغول سرگرم کردن اعضای خانه است و سپس نیروهای امنیتی و سرکوب و دستگیری مجلس سرگرمی آنها . دوربین تارکوفسکی ما و دلقک را ازاد می گذارد تا تفریح کنیم. و بعد دلقک را به دست نیروهای امنیتی و حلادان می سپارد، تارکوفسکی در این باره چه قضاوتی می کند ؟ باز هم مشخص نیست. او مستی و خرابی و بی عقلی دلقک را به شکب بسیطی به ما نشان می دهد و از طرفی نیز سرکوب آزادی وی را . هنر تارکوفسکی در همین است .

تئوفانس یونانی، تابستان، زمستان، بهار، تابستان 1406-1406: هر سه راهب به صومعه ی آندرونیمف بازگشته اند. تئوفانس یونانی پیغامی برای آندری می فرستد و او را برای دکورسازی کلیسای جامع مسکو دعوت می کند . دنیل و کریل ازآنجا که تنها آندری دعوت شده است مضطرب و دلگیر می شوند . دنیل از همراهی آندری سرباز می زند، ولی برای او آرزوی موفقیت می کند، در حالی که کریل به وی حسودی کرده و صومعه را به قصد دنیایی سکولار ترک می کند . آندری صومعه را به همراه یکی از شاگردانش به نام » فوما » ترک می کند . فوما نیز یکی دیگر از کاراکترهای مهم در فیلم است که نماینده هنرمندان تجاری و پرکار آن دوران است که چندان با تفکر میانه ای ندارند ، اما هنوز می تواند تا در کنار آندری بماند و او را همراهی کند.

تعطیلات، 1408: آندری با گروهی از کافران برخورد میکند که همگی برهنه هستند و آنها بی دینی، عشق و شهوت خود را جشن گرفته اند. آندری جذب مراسم آنها می شود، اما به سرعت وی را دستگیر و به بند می شکند تا صبح روز بعد در دریا غرقش کنند . مارفا، تنها زنی که برهنه نیست و شنلی بر دوش خود انداخته است، به آندری نزدیک شده، او را می بوسد و رهایش می کند . او برای آندری از عشق حرف می زند و می گوید : دین تو چیست که عشق را محکوم می کند. آندری شک کرده و جوابی نمی دهد و تنها از وی طلب رهایی میکند . صبح روز بعد سربازان به کافران حمله کرده و آنها را دستگیر می کنند. مارفا تلاش می کند تا با شنا از دورخانه فرار کند و از کنار قایقی که آندری در آن است رد می شود، اما آندری وی را انکار می کند.

آخرین قضاوت، تابستان 1408 : آندری و دنیل مشغول طراحی و ساخت کلیسای ولادیمیر هستند. ماههاست که کار می کنند، اما پیشرفت چندانی بدست نیاورده اند، آندری به خودش شک کرده و فکر می کند که توانایی هایش را از دست داده است . و زمانی را به یاد می آورد که برای پادشاه بزرگ کار می کرد، پادشاهای که چشم صنعتگران و هنرمندانی را که راضی اش نمی کردند، در می آورد . آندری با دوروچکا آشنا می شود .

یورش، پاییز 1408 : زمانی که پادشاه بزرگ از لیتوانی دور است، برادر پادشاه و گروهی از تاتارها به شهر ولادیمیر حمله می کنند . تاخت و تاز و کشتاری که با جزئیات به نمایش در آمده است . تاتارها به کلیسا هجوم می برند و می خواهند تا به » دوروچکا » تجاوز کنند و آندری به خاطر جلوگیری از تجاوز مرتکب قتل عامل آن می شود . آندری که از عمل خود حیرت کرده و پشیمان است، به خود شک کرده و تصمیم میگرد که نقاشی را رها کند و روزه ی سکوت بگیرد.

صدقه، زمستان 1412 : او به صومعه بازگشسته است، نه حرف می زند و نه نقاشی میکند و دوروچکا را در کنار خود نگه داشته است . کریل بعد از چند سال غیبت به صومعه باز می گردد و تقاضای بازگشت دارد، پدر روخانی خواسته وی را می پذیرد به شرطی که 15 بار از روی کتاب مقدس بنویسد . یک روز هنگامی که تاتارها در بین سفر خود به صومعه می آیند، یکی شان دوروچکا را به عنوان هشتمین همسر خود اختیار کرده و با خود می برد .

ناقوس، بهار-تابستان-زمستان-بهار 1423-1424 : زندگی آندری با دیدن پروژه ساخت ناقوس دگرگون شده است، سازنده ی ناقوس مرده و پسر وی، » بوریسکا » راز ساخت ناقوس را فاش نمی کند . بوریسکا نیز یکی دیگر از کاراکترهای خلاق فیلم است . او از اهمیت آان چه می داند آگاه است و وظیفه ای سخت در پیش رو دارد . او توانایی زندگی در حالتی از ایمان ناب و مهارتهای طبیعی را دارد . از نکات جالب فیلم یکی همین شخصیت بوریسکا است . تارکوفسکی، ربلوف را با گذشت از مخاطرات و وقایع بسیار به » حالتی » می کشاند که ربلوف شبیه بوریسکا شود. معنوی و عرفی . بوریسکا مسوول نظارت بر ساخت تعدادی از پروژه های می شود . روزی که ناقوس ساخته شده افتتاح می گردد، آندری نیز سکوت خود را می شکند و به بوریسکا می گوید که آنها باید با همدیگر از آنجا بروند. » تو ناقوس را ساختی و من آن را نقاشی می کنم .»

موخره ی فیلم، تنها قسمتی رنگی فیلم است و به دقت تعدادی از نقاشی های آندری را نشان می دهد . در صحنه ی پایانی نقاشی ها به چار اسب در زیر باران فید می شود .

مانند تمام فیلم های تارکوفسکی، استعداد ذاتی وی در خلق تصاویر بدیع و زیبا در این فیلم نیز مشهود است . آندری ربولف، که با خود پیمان سکوت بسته است، سفری است از تاریکی. تاریکی، خشونت، وحشت و اضطراب حاکم بر روسیه قرون وسطی. آندری راز ساخت ناقوس بزرگ را درمی یابد. سازنده ی ناقوس مرده است، اما پسرش ادعا می کند که وی عروج کرده و تنها راز ساخت آن را به او گفته است و اوست که میراث پدر را به ارث می برد . هر چند که احتمالا پسر نیز تنها آرزو دارد که بداند.

آندری ربلوف به نظر می رسد که در وهله ی اول فیلمی در باره ی یک نقاش و نقاشی است، اما به کلی خلاف انتظار ما پیش می رود و اساسا با فیلم هایی نظیر آنچه به عنوان مثال در فیلم کوتاه اسکورسزی در داستانهای نیویورک دیده ایم متفاوت است . در وهله ی بعدی این فیلمی بیوگرافیکال است . اما فیلم هایی با ژانر بیوگرافیکال غالبا فیلم هایی خسته کننده ای هستند که دائما به تمجید و ستایش از قهرمان داستان می پردازند. اما تارکوفسکی 32 ساله به خوبی توانسته تا با به تصویر کشیدن چیزی بسیار بیش از زندگی یک نقاش، از این نقیصه در فیلمش پرهیز کند . او همچنین سعی کرده تا درباره ی زمانی بگوید که بسیاری از ما درباره اش چندان اطلاعی نداریم و غالبا نیز در فیلم هایمان به آن دقت نمی کنیم . او در عین حال فیلمی بسیار زیبا ساخته است که از همتایانش بسیار سرآمد تر است .

به عنوان یک فیلم ساز روس، تارکوفسکی در سایه ی سنگین آیزنشتاین کار می کند، اما سبک فیلم برداری و کار وی بسیار کم از شیوه ی مونتاژ آیزنشتاین تاثیر پذیرفته و به نظر می رسد که بیشتر تحت تاثیر فیلم برداری آرام و کورونگرافی روان مورنائو و درایر قرار دارد . مهم ترین وجه تاثیر در طراحی میزانسن برای تارکوفسکی، برگمان است که با ساخت آن صحنه های محزون و دراماتیک » مهر هفتم » تاثیری عمیق بر فیلمسازی تارکوفسکی گذارده است . تاثیری که به شکل بسیار ملموسی در این فیلم نیز قابل مشاهده است .

اردیبهشت 1387

پوسته: Silver is the New Black. وب‌نوشت روی وردپرس.کام.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.